خیلی مسخره (چرا مسخره؟ بیشتر عجیب) که آدم چند ماه ننویسه بعد تو یه روز بیاد چند تا پست بنویسه! دلیل این کارم کاملا میدونم. همش از عجز. واقعیت اینه که زمانی رسیده که من جز این جا جایی رو برای خالی کردن آتش فشان درونم ندارم. با اینکه تو ماههای گذشته بارها بهم فشار اومده یا حتی خودم خواستم گریه کنم اما نتونستم، این دو روز چشمه اشکم برای لحظه ای هم خشک نشده.
هیچ وقت خودم رو آدم خوشبختی به حساب نیوردم. یعنی نبودم که بخوام این کارو بکنم. اما با بدبختیم کنار هم نیومده بودم. این دو روز که دارم فک میکنم میبینم انگار این چند وقته دقیقا باهاش کنار اومدم و دیگه از مشکلاتی که داشتم خیلی هم ناراحت نبودم چون بدبخت بودم دیگه و مشکلاتم کاملا طبیعیه!
این دو روز به شدت به حال خودم دل سوزوندم، بدون اینکه بخوام کسی رو مقصر بدونم. به هر حال باید کسی باشه که به حال من دل بسوزونه و وقتی کسی نیست چه کسی بهتر از خودم! نه اینکه بشینم واسه خودم روضه بخونم و گریه کنم.نه. اما وقتی به یاد آرزوهام میفتادم و میدیدم هیچ کدوم به واقعیت نزدیک هم نشدن،دلم میسوخت. اونم نه آرزوهای پرخرج که مثلا کاش فلان کشور بودم یا فلان ثروت رو داشتم،نه. آرزوهای دست یافتنی و کاملا احساسی. مثلا آرزو داشتم یه روز مامان رو دوست داشته باشم و اونقدر اذیتم کرده که هر روز متنفر تر میشم. یا اینکه اگه قراره احساسی ازدواج کنم لااقل بحث احساسی رابطم تامین باشه و از تنهایی دربیام. نمیگم حسود شدم اما وقتی همه زوجهایی که کنارم هستن همه اینقدر ذوق و شوق دارن و همه دور و برشون هم همین جورن و من از همیشه دپرس ترم دلم نیاید بگیره؟ یا از این قبیل آرزوها... که کم هم نیستن. دلم میگیره وقتی میبینم به مرور چه قدر همین حوادث کوچیک انگیزه منو واسه زندگی کردن گرفتن و (سانسور!) دلم میگیره وقتی هر چی فک میکنم یه روزی رو نمیتونم به یاد بیارم که از صبح تا شبش خوشحال بوده باشم. یعنی این قدر سخته؟ دلم میگیره از خیلی چیزهای بزرگتری که نمیتونم بنویسم و ....
در حالت عادی شاید یکی یا دوتاش بیاد جلوی چشمت ولی الان که همه با هم به ذهنم هجوم آوردن، اونقدر قدرت دارن که پای منو باز بلغزونند و نابودم کنند. نمیدونم چند وقته که احساس خوشبختی، حتی واسه یه لحظه کوچیک و گذرا هم نکردم و حاظرم قسم بخورم که طعمش رو به کل فراموش کردم.
میگن هر کی به خدا پشت کنه مث کسی میمونه که به خورشید پشت کرده، تنها خودش از نور و گرماش بی بهره میشه و من هم مدتهاس از گرما و نور اون بالایی بی بهره هستم. خیلی وقته که باهاش قهرم و اونقدر از دست تقدیر و سرنوشتش شاکیم که هیچ منطقی سرم نمیشه. خدایا درسته باهات قهرم اما خودت کمکم کن دیگه عزیزم.
میدونم یه کم قر و قاطی نوشتم. چشمام بستم و نوشتم.
ممنونم صحرای عزیزم که با نوشتن آشتیم دادی. حتی اگه به اندازه همین چند سطر باشه.
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط رو یا
گاهی اونقدر خوشحالی که نمدونی چی کار کنی. همه چی بهت لبخند میزنه. یه شور و شعف خاصی تو وجودت هست. مثل لحظه ای که میفهمی کنکور قبول شدی، یا مثل روزای قبل از ازدواج که همه خوشحالن یا مث هیجان قبل یه سفری که مدتهاس منتظرشی... اما شاید یه ساعت هم نگذشته که همه چی دگرگون میشه و تو فرو میری تو همون باتلاق وجودت که همیشه ازش فرار میکنی.
خیلی دلم میخواد باز هم اون شور و هیجان تجربه کنم تا به زندگی علاقه مند بشم اما هر کار میکنم اتفاق نمیفته و همیشه نوک تیز یه چیز هست که تو قلبت فرو بره و نذاره لذت ببری. لذت پیش کش، خوشحال باشی. نه، اونم شاید زیاده، یه لبخند بزنی و راضی باشی. همیشه یه قطره اشک باید گوشه چشمت باشه که گرچه هیچ وقت فرو نمیریزه، اما حتی وقتی داری میخندی یا بهتر بگم مجبوری که بخندی یا داری تلقین میکنی که میخندی، هم باید مراقبش باشی یه وقت بی اجازه جاری نشه.
یه زمانی با همه میشد حرف زد و درد و دل کرد و خندید. حائلی وجود نداشت اما شعاع دیوار دورم اونقدر زیاد شده که نمیدونم آخرین بار که کسی واردش شد کی و کجا بود. من هیچ علاقه ای به این دیوار نداشتم اما انگار همه دست به دست هم دادن و هر کسی یه آجرش رو بنا کرد تا این دیوار به این ضخامت رسید. توانایی خراب کردن این دیوار رو نمیدونم دارم یا نه اما به امتحانش نمی ارزه. چرا تلاش کنم وقتی این وسط نشستم و اگر چه راهی به بیرون ندارم و کسی دور و برم نیست اما گزندی هم نمیبینم و تو تنهایی خودم خوشم. خوشم؟
دو باره که دارم دیوار نگاه میکنم میبینم انگار جای یه آجرش هنوز خالیه. همون جایی که ازش هوا میاد. همون یه روزنی که اگرچه کوچیک اما به بیرون وصلم کرده. از همین یه آجر که دست میکنم بیرون و غذا میگیرم اما نمیدونم آیا اون کسی که اون پشت نشسته و گاهی هم چند کلمه باهام رد و بدل میکنه، میخواد همین یه روزن رو هم بپوشونه؟ یا همت کنه و بقیه رو هم دونه دونه برداره؟
.
.
.
.
.
.
نمیدونم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط رو یا
|
وقتی حال و روز بقیه دوستام رو تو شرکتهایی که کار میکنن میبینم، به خودم میگم پس من پادشاهی میکنم! گرچه سابقم خوبه و تازه واردها رو اصلا حساب نمیکنم! شرکت ما تو تهران یه شرکت نوپاس که تقریبا از سال دومی که تاسیس شده بود باهاشون همکاری داشتم و با اینکه سابقه کاریم به چهار سال هم نمیرسه اما از با تجربه ها محسوب میشم! از طرفی هم همه از آبدارچی گرفته تا همکار و مدیر خودم، ازم حساب میبرن(شما بخونید بدشون میاد!) فک میکنن چون من فامیل نزدیک مدیر عامل هستم، زیرآب هر کسی رو که بخوام میتونم بزنم(البته چند مورد اینکارو کردما!) و به زبون خودمونی جاسوس هستم!
یه احساس دو پهلو نسبت به اینجا دارم. وقتی پشت میز و مانیتورم هستم، اصلا از زمانی که پام میذارم تو شرکت، آرامش عجیبی سراغم میاد. انگار وارد خونه خودم شدم. کسی ایراد نمیگیره، غر نمیزنه، و همه چیزم مال خودمه! عصرا که میشه به زور خودم از صندلی و مانیتور جدا میکنم و تو ماشین میندازم. نه به این دلایل هم نیست. به دلیلیه که خودم هم درست نمیدونم. شاید چون بین مکانهایی که واسه رفتن دارم، اینجا بهترین جاست. در واقع جای بهتری از اینجا ندارم!
از یه طرف هم بدم میاد. از آدمای اینجا بدم میاد. آدمهایی که باورم نمیشه، هنوزم باورم نمیشه این قدر فضول باشن و خودشون رو مصلح اجتماعی بدونن که جرئت کنن تا این حد دخالت کنن تو زندگیم و جد و آباد من باخبر بشن از اینکه، خانم ..... امروز یک ربع پشت مانیتورش خوابیده! لعنت به همه شما. کاش میشد خفشون کنم یا همون جور که همه فک میکنن زیرآبشون بزنم و با اردنگی پرتشون کنم بیرون!
شایدم واقعیت زندگی همینه. تو این چند سال چیزهایی دیدم که هی شاخ پشت شاخ بود که رو سرم سبز میشد.اینکه اونهایی که با پراید اومد شرکت و با پرادو خارج شدن. اونهایی که دیپلم بودن و الان رئیس شدن. اونایی که فقط منتظرن کسی یه کار به درد بخور انجام بده تا اگه بتونن از دستش درآرن و اگر نه به اسم خودشون تموم کنن. بعضی وقتا اونقدر حرص میخوردم که میخواستم سرم بکوبم به دیوار. البته باز جای شکر داره که خیلی با من نمیتونستن از این بازیا کنن و گرنه کارشون با کرام الکاتبین بود اما باز من هم از ترکشهاشون خیلی بی نصیب نموندم.
اصلا ولش کن گور بابای همشون.
من یه زنم و کارم غذا پختن و بچه بزرگ کردن و رسیدگی به شوهر. چرا باید به خاطر یه مشت پول این قدر حرص بخورم؟ چشم شوهرم کور، زن گرفته باید خرجشو هم بده تمام و کمال(حالا اگه نتونست چی؟) منو چه به اضافه کاری؟ من باید به فکر این باشم که احساساتم همون جور لطیف و زنونه بمونه و یه وقت در اثر سر و کله زدن با این و اون و مردای سیبیل کلفت خدشه دار نشه و واسه بچه و شوهرم کم حوصله نباشم خدای نکرده (قسمتی از حرفای مامانم وقتی میگم باید بیشتر کار کنم تا بتونم فلان سمت رو بگیرم)
اصلا کدوم زنی که دلش نخواد ساعت ده از خواب بیدار بشه و لک و لک غذا بپزه و استخر و ورزش و پیاده رویش سر جاش باشه و شبا تا هر وقت خواست فیلم ببینه و کتابی که میخونه، اونقدر طولانی نشه که وقتی میاد سرش اصلا یادش رفته باشه قبلا چی خونده. کی بدش میاد خونش همیشه مرتب باشه و غذاش رو به راه و به خودشم برسه و خوشگل و ترگل و ورگل، تازه روزش از اول شب شروع بشه.
کی دوست داره ساعت شیش بیدار شه و تا بعد از ظهر هزار جور سر و کله بزنه و عصر بدو بدو بیاد خونه و در عرض دو،سه ساعت همه کارهایی که بقیه یه روز کامل وقت میذارن انجام بده. همه هم طلبکار باشن که به خاطر خودت کار میکنی! و جمعه ها هم کارای عقب افتاده خونه رو انجام بده و چه روزی مال خودش خدا میدونه!
این همه چرت و پرت گفتم که آخرش اینو بگم ،" دلم لک زده واسه یه روز که همش واسه خود خودم باشه و هر کاری بخوام بتونم انجام بدم. یه روزی که همه جا آروم باشه. یه روزی که دلشوره و اضطراب نداشته باشم. یه روزی که اینقدر غمگین نباشه. یه شبی که حداقل چشمام پنج دقیقه تو رختخواب باز بمونه. یه نصفه شبی که کابوس نداشته باشه و تا هر دلم خواست بخوابم. یه صبحی که خسته چشمام باز نکنم و از اینکه یه روز جدید شروع شده خدا رو شکر کنم"
+ نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط رو یا
|
ماشین رو تو خیابون ولیعصر پارک میکنم. مدتهاست پیاده روی نکردم. راه میفتم بی اینکه هدفی داشته باشم. نه آدمهای اطرافم رو میبینم نه مغازه های رنگارنگ رو. هزار تا حرف توی گوشم زنگ میزنه. و گاهی همه با هم به مغزم هجوم میارن. یه پسر هفت هشت ساله گیر میده تا ازش فال بخرم. اون وقته که به خودم میام. قیافش خیلی مظلومه. نمیدونم چرا حس میکنم خیلی شبیه به منه! گوشه خیابون میشینم تا از کیفم یه پولی بهش بدم. کنارم میشینه. ناخوداگاه دستش رو میگیرم و چشمام میبندم. نمیدونم چند دقیقه میگذره. میگه، خانوم من باید برم. بالاخره می خرید یا نه؟ دستش ول میکنم. چقدر سرد بود. میگم، سردت نیست تو این هوا؟ میگه، چاره ای ندارم تا شب همه اینا رو باید بفروشم. وقتی چند تا سوال دیگه میپرسم انگار کلافه شده. میخواد بلند شه که اجازه نمیدم. از کیفم یه پنج هزار تومنی درمیارم و بهش میدم. تو زندگی من این پول چه ارزشی داره؟ اما واسه این پسر یه دنیاس. چشاش برق میزنه. میگه، این از پول همه آدامسا هم بیشتره. میگم، آدامس نمیخوام. مال خودت. میخنده. چه پسر خوشگلی. چشمای میشی درشت با موژه های برگشته و بلند و موهای روشن با پوست آفتاب خورده. اگه تو یه خانواده درست و حسابی به دنیا میومد الان واسه خودش آقایی بود. چه قدر در حق بعضی آدما خدا ظلم کرده! براش دست تکون میدم. جای ناجوری نشستم. رو یه سکوی کوتاه و کثیف. کاری که به عمرم نکردم. اما دلم نمیاد بلند شم. کیفم تو بغلم میگیرم و سرم داخلش قایم میکنم.
کاش زمان همین جا متوقف میشد. باید برگردم اما جایی واسه رفتن ندارم. در واقع جای آروم و دنجی ندارم. از شرکت و کارش حالم دیگه بهم میخوره. خونه که به جهنم گفته زکی! کافی شاپم برم؟ برم یه قهوه سفارش بدم و یه کتاب بردارم و الکی وانمود کنم که دارم کتاب میخونم؟ برم و دخترایی رو تماشا کنم که با صدای بلند میخندن و هر شماره ای که میگیرن تو کیفشون میذارن و میرن دم پنجره تا مدل ماشین طرف ببینن؟ نه حوصله دیدن همچین چیزایی رو ندارم. همین گوشه خیابون بهترین جاس.
چند دقیقه ای خوابم میبره. تو اون شلوغی و سر و صدا واسه خودمم جای تعجب داره. مجبورم برگردم. خیلی از ماشین دور شدم. مدتهاس تاکسی سوار نشدم. اتوبوس که اصلا یادم نمیاد کی سوار شده باشم. از دیدن آدمها بیزارم. تحملشون واسم خیلی سخته. همین شرکت و خونه بسمه دیگه. اونور خیابون میرم اما دلم نمیاد تاکسی سوار شم. یه اتوبوس چند متر پایین تر می ایسته. می دوم! با آخرین سرعت! اتوبوس خلوته. اون ته میشینم. چه جای شیرینی بوده اتوبوس و من ازش غافل بودم! آروم حرکت میکنه. از شیشه بیرون رو تماشا میکنم. انگار واسه اولین باره این خیابون میبینم. همیشه حواسم به جلو بوده که مبادا کسی بزنه یا من به کسی بزنم. همیشه از اطرافم غافل بودم. عجب اشتباهی!
برمیگردم شرکت. از تک به تک این آدمها بدم میاد. چه جوری به خودشون اجازه میدن به جای من تصمیم بگیرن؟ فک کنن اونقدر حالیشونه که زنگ بزنن به مامان من و بعدش بگن ما صلاح تو رو میخواستیم؟
ای لعنت بر این آدمها. دلم اتوبوس میخواد.
+ نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط رو یا
|
به مامان که نگاه میکنم ناخودآگاه میل عجیبی به درآغوش کشیدنش بهم دست میده. میلی که همیشه سرکوب شده. به نبودنش که فک میکنم تا سر حد جنون دیوانه میشم. حرفاش که به یادم میاد از داخل آتیش میگیرم. احساس گنگیه بین تنفر و عشق.
تو آنقدر کسی رو دوست داری که به تک تک حرفاش حساس میشی. اونقدر تنهایی و فک میکنی فقط اون تکیه گاهته که نمیتونی حتی از یک رنجش ساده هم بگذری. اونقدر وابستشی که وانمود میکنی هیچ احساسی بهش نداری. اونقدر دوسش داری که تظاهر به بد اومدن میکنی.
بارها از خودم پرسیدم چرا نمیتونم فراموش کنم؟ چرا با دیدن هر چیز کوچکی دوباره اون اتفاقات و کارهای گذشته زنده میشه و همه محبتهاش دود میشه میره هوا؟ چرا نتونستم کارهایی که در حقم کرده رو ببینم؟ چرا مهر و محبتش برام نمودی نداشته ؟ چرا فقط حرفا و کارهای آزار دهندش تو ذهنم جا خوش کرده؟
به خاطر اینکه اون حرفا اونقدر رو من تاثیر گذاشت که مسیر زندگیم عوض شده؟ به خاطر اینکه اون حرفا سدی شده واسه اینکه نتونم بهش نزدیک بشم؟ چون اون حرفا اونقدر واسم سنگین بود که هر شب به خاطرش گریه کردم؟ چون به خاطر اون بود که الان تحملم اون قدر پایین اومده؟ به خاطر کارهاش بود که به همه اینقدر بدبین شدم؟
چون زهر حرفاش هنوز توی خونم جریان داره و هر روز از قلبم میگذره؟
یه زخم هر چی هم که عمیق باشه یه روزی کهنه میشه. اما زخم من چرا کهنه نشد؟ شاید به این دلیل بود که هر از چندی دوباره کاری میکرد که تازه بشه. من به زحمت همه چیز رو فراموش میکردم اما اون دوباره شروع میکرد و همه تلاشهای منو به هدر میداد.
زخمی که تا میاد خوب بشه بری سراغش و بیفتی به جونش، مگه میشه خوب بشه؟
دلم میخواد همه چیز رو فراموش کنم. اما انگار اون نمیخواد و مقصر رو هم من میدونه چون کاری میکنم که اون بخواد این عکس العمل رو نشون بده.
به قول مشاورم، آدمی که چهل و اندی سال از عمرش بگذره درست شدنی نیست فقط باید باهاش کنار اومد. باید به خودم بقبولونم مادر ایده آلی که توی ذهن من هست وجود نداره. نداره دیگه چه میشه کرد؟
این قانون طبیعت که همیشه یک جای زندگی باید بلنگه. حالا ما به یک جا راضی هستیم البته ولی زندگی من پر شده از این سوراخها و لنگیدنها.
خدایا . کمکم کن که اون قدر قوی بشم که به جای کنار اومدن، ببخشم. به جای گذشتن، بدی رو با خوبی جواب بدم. به جای ندیدن، ببینم و بگذرم.
دلم گرفته است...
به ایوان میروم و انگشتانم رو بر پوست کشیده شب میکشم..
چراغهای رابطه تاریکند.
دلم گرفته است.
دلم گرفته است...
+ نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط رو یا
روزها به سختی میگذرن اما میگذرند....
+ نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط رو یا
رویای من همیشه تو یه کوچه خلوت بود که یه خونه کنارش چشمک میزنه.
رویای من خونه ای داشت با نرده های کوتاه که باز میکردی و داخلش میشدی.
رویای من همیشه تو یه هوای گرم و شرجی اتفاق میفتاد.
رویای من اگه تو خونه بوده، یه خونه تاریک بوده با یه نور ضعیف و یه کم اساسیه.
یه خونه ای که نمیدونم چرا از بچگی هر بار که تصورش میکردم توش پر از دود بود! نمیدونم چرا.
رویای من همیشه جا بود. مکان بود. آدم نبود، زمان نبود. فقط یه جا بود.
بیشترش هم یه خونه بود. به همین سادگی.
گاهی هم کنار دریا بود. باز هم یه خونه بود کنار دریا. خونه ای روبروی دریا.
بعضی وقتا هم تو جنگل بود. یه خونه وسط جنگل.
همیشه همینا رو تصور میکردم. بیشتر وقتا هم تنها بودم. میترسیدم کسی رو به رویاهام راه بدم. میترسیدم اون بره و همه رویاهام رو خراب کنه...
دیشب خواب همون خونه رو دیدم. خواب نبودا، واقعا تو اون خونه بودم. اگه قسم بخورم کسی باورش نمیشه. من دیشب تو یه خونه بودم که کنار دریا بود. حتی تو همون خیابونی که به ساحل منتهی میشد قدم هم زدم. کفش پام نبود. هوا هم به شدت سرد بود. من بدون کفش داشتم قدم میزدم. یه پالتو هم رو دوشم انداخته بودم. موهام هم توی باد پریشون بود. اما نمیدونم چرا به دریا نرسیدم. وسط راه که بودم پشیمون شدم. گفتم بزار صبح که شد میرم. ای کاش برنگشته بودم چون مطمئنم اگه رفته بودم به دریا هم میرسیدم.
صبح که بیدار شدم اولین کاری که کردم کف پام نیگا انداختم. سیاه شده بود. یعنی من تو اون کوچه قدم زدم...........
+ نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط رو یا
|
دلم تنگ شده واسه اون روزایی که با همه وجودم زندگی و شیرینیش رو حس میکردم. واسه اون روزایی که همه چیز بهم لبخند میزدن و همه دنیا به نظرم زیبا میومد.
دلم تنگ شده واسه اون لحظه هایی که میگفتم من چقدر خوشبختم.
واسه اون شبایی که یک ساعت طول میکشید تا خوابم ببره از بس به آرزوهام فک میکردم یا به جست و خیزهای در طول روزم و این جور نبود که افقی نشده خواب بشم و صبحا به زور چشمام باز کنم و سرم درد بگیره از کابوس های شبانه.
دلم تنگ شده واسه ....
+ نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط رو یا
روز دختر مبارک!
والا ما تا مدرسه میرفتیم نه اسم این روز شنیده بودیم، نه کسی بهمون کادو داده بود! حالا شنیدم به بیشتر بچه مدرسه ایها کادو دادن!
ما که نه روز زن کسی بهمون تبریک گفت، نه روز دختر! یعنی نه زنم نه دختر! پس چیم؟یه آدم بی کس!
------
تصمیم گرفتم یه کم فکر و خیال نکنم! از بس بی حالم یا حالم بده یا خلاصه یه جوری هستم دیگه! و دلم تنگ شده واسه وقتایی که سرحال بودم و بالا پایین میپریدم.!
باید کمی به خودم رحم کنم، همین جوری پیش برم سر از کجا درمیارم؟
۱/ بیمارستان ۲/ تیمارستان ۳/ قبرستون ۴/ به ترتیب از گزینه ۱ تا ۴!
+ نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط رو یا
|
چند روز پیش بود.... روز که نبود شب بود..... نیمه های شب بود... همون زمانی که من خیلی دوسش دارم... همون زمانی که همه خوابن..... خواب نبودم... بیدار هم نبودم... حسی بود مابین خواب و بیداری... حس کردم دارم میمیرم.... یعنی حس کردم واقعا دارم میمیرم.... حس کردم اگه همون لحظه چشمام ببندم و به خدا بگم بسه! من میخوام بمیرم، واقعا میمیرم... از اون لحظاتی بود که میدونی هر چی بخوای خدا "نه" نمیگه..... من اما مردد بودم.... بمونم با بمیرم.... موندن برام خیلی سخته... خیلی سخت.... میفهمی، خیلی سخت! اما مردن انگار سخت تر بود.... و من بین موندن و رفتن خواستم که بمونم.... و موندم!
صبح چشمام که باز کردم همه چی یادم بود... حتی حس دیروز.... پشیمون شده بودم انگار.... اما بازگشتی نبود.... بعضی چیزا فقط یه باره که ازت سئوال میکنن.... و من از دستش دادم!
+ نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط رو یا